با اطمینان نمی گویم ، فقط می گویم که گفته باشم برای بیست و سومین بار تاکسی متر صفر می شود و باز آغاز
اصلا بعضی ها چه بخوان چه نع یه حس بعید خوبی به آدم می دن در این میان بعضی های دیگه هم هستن که اونا هم چه بخوان چه نخوان ( البته بخوان اشون بیشتره ) به آدم از ششصت کیلومتری حس اشمئزاز می دن ! نمونه همشون زیاده ! مثل امروز تو خطی های گیشا تو دلیکا بد رنگ یه دختره کنارم نشسته بود که روی هم رفته دو سه جمله هم با هم گفتمان ریز انجام دادیم خیلی ناگفتنی خوب بود اصلا دلم می خواست شمارشو بگیرم و تا همیشه دوست خوب بشیم اما نشد یعنی روم نشد ! اصلا از اون اول که تو خط منتظر بودیم همش زل زده بودم بهش بس که یه جوری خوب بود ! بعد اون بهم گفت زیپ کیفت بازه من بعدش ذوق کردم ٫ انگار که بهم چی گفته! بعد دلیکا اومد یه مرده از ته صف هول زد بشینه جلو در صورتیکه این دختر خوبه اولین نفر بود منم شاکی شدم به مرده گفتم تا حالا صف دیدین؟! بعد اون گفت برو بابا خانم تا سینه خیابون آدم واستاده صف کیلو چنده ! منم داغ کردم اومدم یه چیزی بگم دختره دستمو گرفت گفت بیا تو بیخیال ( عین این فیلم ها که من یه مرده چهارشونه باشم و این دختر خوبه یه دختر صورتی پوش که البته اصلا صورتی تو لباساش نداشت) ! بعد کنار هم نشستیم ! من خوشحال ! اما دیری نپاید ! مثل همه ی آدمای خوب و حس های خوب که زودی تموم می شن ! همین!
هر آیینه بیشتر احساس نزدیکی عمیقی بین خودم و این جمله "هر کی از هر چی بدش میاد سرش میاد " می کنم!!!
غرور هم مسری شده ! یکی بگیره اون یکی هم می گیره
نشسته ام روی زمین به تخت تکیه دادم هی میسر روبه رو را می سازم بعد به پشت سرم نگاه می کنم ٫ خرابش می کنم ! هی در گذشته دست و پا می زنم و مسیر را روز را راه را گم می کنم ! دراز می کشم ٫ با خدایم قرار داد می بندم که من چنین می کنم و تو چنان! صدای مادرم را آن ورتر ریز ریز می شنوم با خدایش حرف می زند و برای من چیزی می خواهد که هزاران هزار کیلومتر بعید است با قرار داد لحظات پیش من با خدایم ! باز مسیر می سازم ...
تمام فکر ها و تخیلات نوشته روی کاغذ خط می خورند! صفحه سیاه می شود و خط خوردگی ها تمام نمی شوند مثل قصه هایه بی سر و تهی که پایان ندارند
نه سکوتی نه صدایی نه رهی نه رد پایی .. توی این هوای دلگیر من اسیرم تو رهایی
از زمان خوشم نمیاید
از گذشتن از خاطره از رد شدن
که رد شدن از حال ٫ گذشته است
پدر خيال میكرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نميدانست كه تنهايي را فقط در شلوغي میشود حس كرد!
سمفونی مردگان/ عباس معروفی
گاهی در زندگی کوتاهمان حسرت چیزهای خیلی کوچک به دل آدم می ماند که مثالشان کم نیستند. از محل سکونت گرفته تا به هر چه که فکر بی جربزه ی آدم برسد ! مثل این که مدام فکر می کنم من چرا باید در منطقه ی زمانی و جغرافیایی این کشور به دنیا می آمدم !؟ که اتفاقا هیچ گونه سر بلندی و افتخاری نیز محسوب نمی شود ! تمام زندگی همرا پدر مادر همیشه نگران با داشتن حد اکثری فکر های هولناک راجع به یک صبح تا شب فرزندشان ! فرزند تا سر حد مرگ آنها را می پرستد اما مثل اینکه همه سن و سال او را فراموش کرده اند ! در همین بین خاطرات و نشانه های پس و پیش خوب و بد که همه اشان از دم قابلیت نابود کردن دارند ! از یک میز قهوه ای بی قواره گرفته تا آدمهای ریز و درشت ُ و قلب های پر چاله چوله ! فکر می کنم چقدر عالی می شد اگر در ماداگاسکار یک اتاق رو به دریا داشتم که مدام دلم شور فکر های کانون ولرم خانواده ٫ دوست داشتن بدون پیروزی آدمها ٫ خاطرات خاکی و بد رنگ گذشته ٫ مردم بدون عقل که مثل مور و ملخ در هم می لولند و فکر چیزی جز شکم و دار و دسته اش نیستند را نمی زد ! می توانستم کلاه آبی لبه دارم را بگذارم بروم روی صندلی های چوبی کم رنگ رو به روی دریا لم بدهم و فقط به زندگی بچه مرغ های دریایی فکر کنم ! نه نگرانی در ذهنم پر و بال بگیرد ! نه دلم شور آینده ی خاکستری را بزند نه مدام در فکر کسی باشم که قلبم برایش تیر می کشد نه خبری از مردم گرسنه و مریض باشد نه جایی که مردم هی دم به دم بخاطر تفنگ و غرور و پول می میرند !
!Yes Man
رو خیلی دوست داشتم
خدا به حق همه ی آدمای خوبش به همه فقیرا پول بده بتونن واسه یکبارم شده برن نیک بوی همبرگر بخورن ! آمین
ساعت از 2:07 نیمه شب به 2:27 دقیقه می رسد و من همچنان در دریای شوری که شب ها مانند دیوانه گان در تخت خوابم راه می اندازم غوطه ورم ! هی موج فکر تازه ای تکانم می دهد هی حس دلتنگی غریبی طوفانی ام می کند هی به بالا نگاه می کنم تا زودتر ابرهای تیره و سنگین جایشان را به طلوع دهند تا خورشیدم پیدایش شود گرم و آرامم کند و ای کاش که هیچ وقت شب همه چیز را با هم در بر نمی گرفت
شب ها دیر وقت و صبح ها بعد از بیدار شدن بدترین وقت برای آدمی است که هر روز از آرزوها و علایقش دور تر و دور تر می شود! بعضی وقت ها می نشینم و برای خودم فلسفه می بافم که فلان اتفاق که افتاد حتما در آینده به نفعم خواهد بود !شاید اگر فلان چیز را از دست نمی دادم قدرش را هیچ وقت نمی فهمیدم ! شاید اگر فلانی گذاشت و رفت روزی کس دیگری بزارد و بیاید ! اما هیچ وقت نفهمیدم چرا خدا اینهمه زورش به من یکی می رسد !؟! باید یک جوری بهش بفهمانم که من چیز زیادی نمی خواهم اما آخر اگر زورم به خدا هم برسد به آدمهایش نمی رسد! آنها را چه کار باید بکنم نمی دانم ! نمی دانم چرا نمیشود همه چیز و همه کس را با هم داشت و آن وقت آرام نشست و یک لیوان چای نرم دارچینی خورد ! آخر،دنیا که همه اش در استرس و نرسیدن و بدبختی و دل تنگی و بغض که خلاصه نمی شود
NoteBook رو دیدم و دیوانه شدم ...
So, so what
I am still rock star
I got my rock moves, And I don't need you
And guess what
I'm having more fun
And now that were done
I'm gonna show you tonight
I'm alright
I'm just fine
And your a tool so
so what
I am a rock star
I got my rock moves
And I don't want you tonight
Pink
خداوند یک نعمت بزرگ و دوست داشتنی را از ما گرفت
دل تنگی ما برایش بی نهایت خواهد بود ...
ای همیشه آبی
ای همیشه دریا
ای تمام خورشید
ای همیشه گرما
سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را
ای همیشه روشن
باز کن چشم من ....
یکی بود گفت : در انتخاب دوست نباید زیاد دقت کرد،وگرنه باید تنها ماند ...
بعضی از این دخترهای روی اعصاب باید بفهمند که هر چقدر هم که دماغ اشان را نازک و محو کنند هر چقدر هم که چشمانشان را درشت و دلربا کنند هر چقدر هم که موهایشان را زرد و ان مرغی کنند باز هم شبیه چارلیز ترون نمی شوند ! در واقع موجودی می شوند که آفریننده اشان از دستشان پناه به ... می برد !
چیزها و آدمها و نشانه های زیادی هستند هنوز که می توانند دهنم را به ناچار به بدترین شکل سرویس کنند .
به استثناي دردهاي فيزيکي هيچ چيز بيشتر از دوست داشتن باعث رنج نمي شود.
ياسمينا رضا
"Two Lovers"
حالم از تمام مردم این سرزمین گه بهم می خوره ! حالم از تمام در و دیوارای شهر بهم می خوره ! حالم از این زبون و این کشور بهم می خوره ! حالم بهم می خوره وقتی دارم از خیابون رد می شم ماشین ها به قصد ساق پام گاز می دن ! حالم بهم می خوره وقتی بخوام برم پارک هزار تا انگ می چسبونن به آدم ! حالم به هم می خوره از کوچیک ترین تا بزرگ ترین چیزایی که مربوط به ما و این کشور می شه ! حالم به هم می خوره از اون گه که هر روز داره پرو تر می شه و اون وقت اون آدما اون روز وسط خیابون تو سر و صورت خودشون می زدن و می گفتن ندا نترس ...
یکی از بهترین خوشبختیهای دنیا اینه که دوست پسرتو در حد مرگ دوست بداری ! بعله !
چشمهای همیشه گریون آخه شستن نداره ...
بعضی وقت ها خیلی چیزها کم است! مثلا وقتی آدم حرصی می شود سنگ ها کم می آیند ! وقتی آدم گلویش در حد گرمای عطارد داغ است ٫ آب چشم کم میارد! وقتی یک لعنتیی را دوست می داری هی او کم می شود هی محو می شود هی تو می دوی هی او می رود ! همه چیز در این دنیای تند ٫ برعکس است ! چرا هیچ دانشمندی این قانون را ثبت نکرد ؟! مثلا ما از بعضی ها خوشمان نمیاید در عوض آنها هی سمج تر جایگاهشان را در جلوی چشمان ما نارنجی فسفری اکلیل دار می کنند ! آلان دارم فکر می پرورانم که چه می گویم؟! اصلا چه می خواهم ؟! آیا چیزیم شده است ؟!