تبليغاتX
پشه ی خوشبختی
 

با اطمینان نمی گویم ، فقط می گویم که گفته باشم برای بیست و سومین بار تاکسی متر صفر می شود و باز آغاز

 

+ نوشته شده در  Wed 11 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

اصلا بعضی ها چه بخوان چه نع یه حس بعید خوبی به آدم می دن در این میان بعضی های دیگه هم هستن که اونا هم چه بخوان چه نخوان ( البته بخوان اشون بیشتره ) به آدم از ششصت کیلومتری حس اشمئزاز می دن ! نمونه همشون زیاده ! مثل امروز تو خطی های گیشا تو دلیکا بد رنگ یه دختره کنارم نشسته بود که روی هم رفته دو سه جمله هم با هم گفتمان ریز انجام دادیم خیلی ناگفتنی خوب بود اصلا دلم می خواست شمارشو بگیرم و تا همیشه دوست خوب بشیم اما نشد یعنی روم نشد ! اصلا از اون اول که تو خط منتظر بودیم همش زل زده بودم بهش بس که یه جوری خوب بود ! بعد اون بهم گفت زیپ کیفت بازه من بعدش ذوق کردم ٫ انگار که بهم چی گفته! بعد دلیکا اومد یه مرده از ته صف هول زد بشینه جلو در صورتیکه این دختر خوبه اولین نفر بود منم شاکی شدم به مرده گفتم تا حالا صف دیدین؟! بعد اون گفت برو بابا خانم تا سینه خیابون آدم واستاده صف کیلو چنده ! منم داغ کردم اومدم یه چیزی بگم دختره دستمو گرفت گفت بیا تو بیخیال ( عین این فیلم ها که من یه مرده چهارشونه باشم و این دختر خوبه یه دختر صورتی پوش که البته اصلا صورتی تو لباساش نداشت) ! بعد کنار هم نشستیم ! من خوشحال ! اما دیری نپاید ! مثل همه ی آدمای خوب و حس های خوب که زودی تموم می شن  ! همین!

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

هر آیینه بیشتر احساس نزدیکی عمیقی بین خودم و این جمله "هر کی از هر چی بدش میاد سرش میاد " می کنم!!!

 

+ نوشته شده در  Sun 8 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

غرور هم مسری شده ! یکی بگیره اون یکی هم می گیره

 

 

+ نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

نشسته ام روی زمین به تخت تکیه دادم هی میسر روبه رو را می سازم بعد به پشت سرم نگاه می کنم ٫ خرابش  می کنم ! هی در گذشته دست و پا می زنم و مسیر را روز را راه را گم می کنم !  دراز می کشم ٫ با خدایم قرار داد می بندم که من چنین می کنم و تو چنان! صدای مادرم را آن ورتر ریز ریز می شنوم با خدایش حرف می زند و برای من چیزی می خواهد که هزاران هزار کیلومتر بعید است با قرار داد لحظات پیش من با خدایم ! باز مسیر می سازم ...

 

 

+ نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

تمام فکر ها و تخیلات نوشته روی کاغذ خط می خورند! صفحه سیاه می شود و خط خوردگی ها تمام نمی شوند مثل قصه هایه بی سر و تهی که پایان ندارند

نه سکوتی نه صدایی نه رهی نه رد پایی .. توی این هوای دلگیر من اسیرم تو رهایی

 

 

+ نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

حالا بازهم سکوت و سکوت و سکوت...
کاج‌ها، ابر‌ها و گذر بال یک کلاغ بر متن جاودانه‌ی خاکستری. او را خواسته‌ام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل ده‌ها و صد‌ها بار که خواسته‌ام و آمده است با اشتیاق تمام،با تمام اشتیاق. اما این‌بار نه او صورت دارد و نه من صدا،و سکوت عمیقاً خاکستری ست. نه، تو و من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم،اینکه هستم نمی‌بودم، از زبان من حرف می‌زنی،بی‌تو شاید،من نمی‌بودم...
 
سلوک/ محمود دولت آبادی
 
 
+ نوشته شده در  Sun 11 Oct 2009ساعت   توسط olice 

 

از زمان خوشم نمیاید

از گذشتن  از خاطره  از رد شدن

که رد شدن از حال ٫ گذشته است

 

+ نوشته شده در  Thu 1 Oct 2009ساعت   توسط olice 

 

پدر خيال می‌كرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمي‌دانست كه تنهايي را فقط در شلوغي می‌شود حس كرد!

سمفونی مردگان/ عباس معروفی

 

+ نوشته شده در  Wed 23 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

گاهی در زندگی کوتاهمان حسرت چیزهای خیلی کوچک به دل آدم می ماند که مثالشان کم نیستند. از محل سکونت گرفته تا به هر چه که فکر بی جربزه ی آدم برسد ! مثل این که مدام فکر می کنم من چرا باید در منطقه ی زمانی و جغرافیایی این کشور به دنیا می آمدم !؟ که اتفاقا هیچ گونه سر بلندی و افتخاری نیز محسوب نمی شود ! تمام زندگی همرا پدر مادر همیشه نگران با داشتن حد اکثری فکر های هولناک راجع به یک صبح تا شب فرزندشان ! فرزند تا سر حد مرگ آنها را می پرستد اما مثل اینکه همه سن و سال او را فراموش کرده اند ! در همین بین خاطرات و نشانه های پس و پیش خوب و بد که همه اشان از دم قابلیت نابود کردن دارند ! از یک میز قهوه ای بی قواره گرفته تا آدمهای ریز و درشت ُ و قلب های پر چاله چوله !  فکر می کنم چقدر عالی می شد اگر در ماداگاسکار یک اتاق رو به دریا داشتم که مدام دلم شور فکر های کانون ولرم خانواده ٫ دوست داشتن بدون پیروزی آدمها ٫ خاطرات خاکی و بد رنگ گذشته ٫ مردم بدون عقل که مثل مور و ملخ در هم می لولند و فکر چیزی جز شکم و دار و دسته اش نیستند را نمی زد ! می توانستم کلاه آبی لبه دارم را بگذارم بروم روی صندلی های چوبی کم رنگ رو به روی دریا لم بدهم و فقط به زندگی بچه مرغ های دریایی فکر کنم ! نه نگرانی در ذهنم پر و بال بگیرد ! نه دلم شور آینده ی خاکستری را بزند نه مدام در فکر کسی باشم که قلبم برایش تیر می کشد نه خبری از مردم گرسنه و مریض باشد نه جایی که مردم هی دم به دم بخاطر تفنگ و غرور و پول می میرند !

 

+ نوشته شده در  Wed 23 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

!Yes Man

رو خیلی دوست داشتم

 

+ نوشته شده در  Sun 20 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

خدا به حق همه ی آدمای خوبش به همه فقیرا پول بده بتونن واسه یکبارم شده برن نیک بوی همبرگر بخورن ! آمین

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

ساعت از 2:07 نیمه شب به 2:27 دقیقه می رسد و من همچنان در دریای شوری که شب ها مانند دیوانه گان در تخت خوابم راه می اندازم غوطه ورم ! هی موج فکر تازه ای تکانم می دهد هی حس دلتنگی غریبی طوفانی ام می کند هی به بالا نگاه می کنم تا زودتر ابرهای تیره و سنگین جایشان را به طلوع دهند تا خورشیدم پیدایش شود گرم و آرامم کند و ای کاش که هیچ وقت شب همه چیز را با هم در بر نمی گرفت

 

 

+ نوشته شده در  Wed 16 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

شب ها دیر وقت و صبح ها بعد از بیدار شدن بدترین وقت برای آدمی است که هر روز از آرزوها و علایقش دور تر و دور تر می شود! بعضی وقت ها می نشینم و برای خودم فلسفه می بافم که فلان اتفاق که افتاد حتما در آینده به نفعم خواهد بود !شاید اگر فلان چیز را از دست نمی دادم قدرش را هیچ وقت نمی فهمیدم ! شاید اگر فلانی گذاشت و رفت روزی کس دیگری بزارد و بیاید ! اما هیچ وقت نفهمیدم چرا خدا اینهمه زورش به من یکی می رسد !؟! باید یک جوری بهش بفهمانم که من چیز زیادی نمی خواهم اما آخر اگر زورم به خدا هم برسد به آدمهایش نمی رسد! آنها را چه کار باید بکنم نمی دانم ! نمی دانم چرا نمیشود همه چیز و همه کس را با هم داشت و آن وقت آرام نشست و یک لیوان چای نرم دارچینی خورد ! آخر،دنیا که همه اش در استرس و نرسیدن و بدبختی و دل تنگی و بغض که خلاصه نمی شود

 

+ نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

NoteBook  رو دیدم و دیوانه شدم ...

 

+ نوشته شده در  Wed 9 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

So, so what 
I am still rock star
I got my rock moves, And I don't need you
And guess what
I'm having more fun
And now that were done
I'm gonna show you tonight
I'm alright
I'm just fine
And your a tool so
so what
I am a rock star
I got my rock moves
And I don't want you tonight

 Pink

+ نوشته شده در  Mon 7 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

خداوند یک نعمت بزرگ و دوست داشتنی را از ما گرفت

دل تنگی ما برایش بی نهایت خواهد بود ...

 

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Aug 2009ساعت   توسط olice 

 

ای همیشه آبی

ای همیشه دریا

ای تمام خورشید

ای همیشه گرما

سرد سرد است اینجا   باز کن پنجره را

ای همیشه روشن

باز کن چشم من  ....

 

+ نوشته شده در  Tue 4 Aug 2009ساعت   توسط olice 

 

یکی بود گفت : در انتخاب دوست نباید زیاد دقت کرد،وگرنه باید تنها ماند ...

 

+ نوشته شده در  Mon 3 Aug 2009ساعت   توسط olice 

 

بعضی از این دخترهای روی اعصاب باید بفهمند که هر چقدر هم که دماغ اشان را نازک و محو کنند هر چقدر هم که چشمانشان را درشت و دلربا کنند هر چقدر هم که موهایشان را زرد و ان مرغی کنند باز هم شبیه چارلیز ترون نمی شوند ! در واقع موجودی می شوند که آفریننده اشان از دستشان پناه به ... می برد !

 

+ نوشته شده در  Tue 28 Jul 2009ساعت   توسط olice 

 

چیزها و آدمها و نشانه های زیادی هستند هنوز که می توانند دهنم را به ناچار به بدترین شکل سرویس کنند .

 

+ نوشته شده در  Sun 19 Jul 2009ساعت   توسط olice 

 

به استثناي دردهاي فيزيکي هيچ چيز بيشتر از دوست داشتن باعث رنج نمي شود.

ياسمينا رضا

 

+ نوشته شده در  Thu 9 Jul 2009ساعت   توسط olice 

 

داد زد که «چرا خشک شده ای؟»
و قبل از اینکه فرصت کنم بگویم «سرم را نگذاشته بودی»...
رفت سراغ یک خودکار دیگر
 
 
Ranitidine
 

 
+ نوشته شده در  Tue 7 Jul 2009ساعت   توسط olice 

 

"Two Lovers"

 

+ نوشته شده در  Mon 6 Jul 2009ساعت   توسط olice 

 

حالم از تمام مردم این سرزمین گه بهم می خوره ! حالم از تمام در و دیوارای شهر بهم می خوره ! حالم از این زبون و این کشور بهم می خوره ! حالم بهم می خوره وقتی دارم از خیابون رد می شم ماشین ها به قصد ساق پام گاز می دن ! حالم بهم می خوره وقتی بخوام برم پارک هزار تا انگ می چسبونن به آدم ! حالم به هم می خوره از کوچیک ترین تا بزرگ ترین چیزایی که مربوط به ما و این کشور می شه ! حالم به هم می خوره از اون گه که هر روز داره پرو تر می شه و اون وقت اون آدما اون روز وسط خیابون تو سر و صورت خودشون می زدن و می گفتن ندا نترس ...

 

+ نوشته شده در  Wed 1 Jul 2009ساعت   توسط olice 

 

یکی از بهترین خوشبختیهای دنیا اینه که دوست پسرتو در حد مرگ دوست بداری ! بعله !

 

+ نوشته شده در  Thu 25 Jun 2009ساعت   توسط olice 

 

چشمهای همیشه گریون آخه شستن نداره ...

 

+ نوشته شده در  Sun 21 Jun 2009ساعت   توسط olice 

 

بعضی وقت ها خیلی چیزها کم است! مثلا وقتی آدم حرصی می شود سنگ ها کم می آیند ! وقتی آدم گلویش در حد گرمای عطارد داغ است ٫ آب چشم کم میارد! وقتی یک لعنتیی را دوست می داری هی او کم می شود هی محو می شود هی تو می دوی هی او می رود ! همه چیز در این دنیای تند ٫ برعکس است ! چرا هیچ دانشمندی این قانون را ثبت نکرد ؟! مثلا ما از بعضی ها خوشمان نمیاید در عوض آنها هی سمج تر جایگاهشان را در جلوی چشمان ما نارنجی فسفری اکلیل دار می کنند ! آلان دارم فکر می پرورانم که چه می گویم؟! اصلا چه می خواهم ؟! آیا چیزیم شده است ؟!

 

+ نوشته شده در  Sat 20 Jun 2009ساعت   توسط olice