Nothing compare

 

می دانی این شب های دور و دراز برای من هیچ وقت هیچی  نداشته اند ٫ هی باید بنشینم و برای وقایعی که اتفاق افتاده اند یا خواهند افتاد دلیل تراشی کنم ٫ یا مثلا بنشینم و تخمه بشکنم و به این فکر کنم که چه دروغ هایی از دهن های بوی ساردین ده شنیده ام و چقدر احمق بوده ام که تا به حال اینهمه لبخند روی دهانم پایدار بوده و یا اینکه فکر کنم که خدا چه چیزی در آدم ها می خواسته مشاهده کند که اسم آنها را انسان گذاشته ٫ یا اینکه به هیچی فکر نکنم! گذشته و آینده رمق می خواهد برای یک ثانیه تفکر که چیزی که این روزها وجود ندارد همین یک جو رمق و حس و حال است ٫ حال هم که خالی است! ناچارم فعلا به فکر نشستن روی یک اسکله ی چوبی و دید زدن دریاچه ای با آب یخ و دلگرم بودن به پتوی روی شانه هایم باشم

 

life for lie

 

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته‌ای، از این آشفته‌ام که دیگر نمی‌توانم تو را باور کنم.

نیچه