Nothing compare
می دانی این شب های دور و دراز برای من هیچ وقت هیچی نداشته اند ٫ هی باید بنشینم و برای وقایعی که اتفاق افتاده اند یا خواهند افتاد دلیل تراشی کنم ٫ یا مثلا بنشینم و تخمه بشکنم و به این فکر کنم که چه دروغ هایی از دهن های بوی ساردین ده شنیده ام و چقدر احمق بوده ام که تا به حال اینهمه لبخند روی دهانم پایدار بوده و یا اینکه فکر کنم که خدا چه چیزی در آدم ها می خواسته مشاهده کند که اسم آنها را انسان گذاشته ٫ یا اینکه به هیچی فکر نکنم! گذشته و آینده رمق می خواهد برای یک ثانیه تفکر که چیزی که این روزها وجود ندارد همین یک جو رمق و حس و حال است ٫ حال هم که خالی است! ناچارم فعلا به فکر نشستن روی یک اسکله ی چوبی و دید زدن دریاچه ای با آب یخ و دلگرم بودن به پتوی روی شانه هایم باشم