اول ۲ تا آدم هستند

شناور در نزدیکی ٫ محبت ٫ مرهم گذاری ٫ تفاهم 

زمان می گذرد

تفاوت متولد می شود

عادی می شوند خودشان می شوند بزرگ می شوند

بعد از لا و لو ها همدیگر را ضربه می زنند نیش می زنند می رهانند

بعد به گریه های همدیگر  ٫ می خندند

و بعد

می شوند ۲ تا نامرد

همین

 

 

من چم می شه ؟! من چم شده ؟! من چمه ؟! اونا یعنی چی؟! اون نوشته ی اون روز !

من مرض دارم من مازوخیستم من می تونم خودم با فکرای خودم ٫ خودم رو روانی کنم ! تنها با خوندن یک متن ۴ خطی

من همچنان می ترسم ! پنهانی

من تا روزی که از این دنیا روم خیلی چیزها رو نخواهم فهمید ! مثه اون نوشته ی اون روز و اون آدم ها

من غم های ته مانده ی خاک خورده ی گذشته ام را هیچ وقت نخواهم فهمید

من غوطه ور خواهم ماند در درک دو رویی و دروغ

من خوشحال نخواهم شد روزی که بفهمم دوست داشته نشدم

من باور نمی کنم نزدیکی و طعم ماندن را

 

 

 نیمه شب شده ! ساعت داره می گذره و هی می گذره ! من اینجا پشت کامپیوتر نشستم و دارم به همه ی اتفاقای امروز فکر می کنم و یک لبخند پهن به خودم تحویل می دم که هر لحظه هم عمق معنوی اش بیشتر می شه ! دوستام امروز باعث شدن من بعد مدت ها به همه چی و همه کی امیدوار بشم ! احساس می کنم همشون ستاره هایی هستن تو آسمون غبار گرفته و کم رونق این روزگار که اگه یه ذره بهشون دقیق شی هر کدومشون می تونن به تنهایی یه پا خورشید درخشان باشن واسم ! احساس می کنم خدا بخاطر وجودشون نیمچه نگاهی هنوز بهم داره ! فقط یه جمله می تونه براشون اتمام حجت قلبیم باشه اونم اینکه حق وجهشون بده همه جا پیش همه کی همیشه

قهرمان ٫ صابی ٬ میر کربولک ٫ صدری ٬ شادی ٫ لاهه ٫ زانه ٫میر گودو ٫ میسی ٫ شبیر خودم و ساس خودم که آلان خیلی از اینجا دورن و همه ی اونایی که امروز اسمشونو تو صفحه ی گوشیم دیدمو ذوق کردم و اونایی که تو فیس بوک بودن و اونایی که زنگ زدن از همین جا اعلام می کنم که حکمن در جریان باشن همیشه دوسشوم دارم با تموم سلول های خاکستری سفید و قرمز وجودم

 

 

با اطمینان نمی گویم ، فقط می گویم که گفته باشم برای بیست و سومین بار تاکسی متر صفر می شود و باز آغاز

 

 

اصلا بعضی ها چه بخوان چه نع یه حس بعید خوبی به آدم می دن در این میان بعضی های دیگه هم هستن که اونا هم چه بخوان چه نخوان ( البته بخوان اشون بیشتره ) به آدم از ششصت کیلومتری حس اشمئزاز می دن ! نمونه همشون زیاده ! مثل امروز تو خطی های گیشا تو دلیکا بد رنگ یه دختره کنارم نشسته بود که روی هم رفته دو سه جمله هم با هم گفتمان ریز انجام دادیم خیلی ناگفتنی خوب بود اصلا دلم می خواست شمارشو بگیرم و تا همیشه دوست خوب بشیم اما نشد یعنی روم نشد ! اصلا از اون اول که تو خط منتظر بودیم همش زل زده بودم بهش بس که یه جوری خوب بود ! بعد اون بهم گفت زیپ کیفت بازه من بعدش ذوق کردم ٫ انگار که بهم چی گفته! بعد دلیکا اومد یه مرده از ته صف هول زد بشینه جلو در صورتیکه این دختر خوبه اولین نفر بود منم شاکی شدم به مرده گفتم تا حالا صف دیدین؟! بعد اون گفت برو بابا خانم تا سینه خیابون آدم واستاده صف کیلو چنده ! منم داغ کردم اومدم یه چیزی بگم دختره دستمو گرفت گفت بیا تو بیخیال ( عین این فیلم ها که من یه مرده چهارشونه باشم و این دختر خوبه یه دختر صورتی پوش که البته اصلا صورتی تو لباساش نداشت) ! بعد کنار هم نشستیم ! من خوشحال ! اما دیری نپاید ! مثل همه ی آدمای خوب و حس های خوب که زودی تموم می شن  ! همین!

 

 

هر آیینه بیشتر احساس نزدیکی عمیقی بین خودم و این جمله "هر کی از هر چی بدش میاد سرش میاد " می کنم!!!

 

 

غرور هم مسری شده ! یکی بگیره اون یکی هم می گیره

 

 

 

نشسته ام روی زمین به تخت تکیه دادم هی میسر روبه رو را می سازم بعد به پشت سرم نگاه می کنم ٫ خرابش  می کنم ! هی در گذشته دست و پا می زنم و مسیر را روز را راه را گم می کنم !  دراز می کشم ٫ با خدایم قرار داد می بندم که من چنین می کنم و تو چنان! صدای مادرم را آن ورتر ریز ریز می شنوم با خدایش حرف می زند و برای من چیزی می خواهد که هزاران هزار کیلومتر بعید است با قرار داد لحظات پیش من با خدایم ! باز مسیر می سازم ...

 

 

 

تمام فکر ها و تخیلات نوشته روی کاغذ خط می خورند! صفحه سیاه می شود و خط خوردگی ها تمام نمی شوند مثل قصه هایه بی سر و تهی که پایان ندارند

نه سکوتی نه صدایی نه رهی نه رد پایی .. توی این هوای دلگیر من اسیرم تو رهایی