حالا بازهم سکوت و سکوت و سکوت...
کاج‌ها، ابر‌ها و گذر بال یک کلاغ بر متن جاودانه‌ی خاکستری. او را خواسته‌ام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل ده‌ها و صد‌ها بار که خواسته‌ام و آمده است با اشتیاق تمام،با تمام اشتیاق. اما این‌بار نه او صورت دارد و نه من صدا،و سکوت عمیقاً خاکستری ست. نه، تو و من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم،اینکه هستم نمی‌بودم، از زبان من حرف می‌زنی،بی‌تو شاید،من نمی‌بودم...
 
سلوک/ محمود دولت آبادی
 
 

 

از زمان خوشم نمیاید

از گذشتن  از خاطره  از رد شدن

که رد شدن از حال ٫ گذشته است

 

 

پدر خيال می‌كرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمي‌دانست كه تنهايي را فقط در شلوغي می‌شود حس كرد!

سمفونی مردگان/ عباس معروفی

 

 

گاهی در زندگی کوتاهمان حسرت چیزهای خیلی کوچک به دل آدم می ماند که مثالشان کم نیستند. از محل سکونت گرفته تا به هر چه که فکر بی جربزه ی آدم برسد ! مثل این که مدام فکر می کنم من چرا باید در منطقه ی زمانی و جغرافیایی این کشور به دنیا می آمدم !؟ که اتفاقا هیچ گونه سر بلندی و افتخاری نیز محسوب نمی شود ! تمام زندگی همرا پدر مادر همیشه نگران با داشتن حد اکثری فکر های هولناک راجع به یک صبح تا شب فرزندشان ! فرزند تا سر حد مرگ آنها را می پرستد اما مثل اینکه همه سن و سال او را فراموش کرده اند ! در همین بین خاطرات و نشانه های پس و پیش خوب و بد که همه اشان از دم قابلیت نابود کردن دارند ! از یک میز قهوه ای بی قواره گرفته تا آدمهای ریز و درشت ُ و قلب های پر چاله چوله !  فکر می کنم چقدر عالی می شد اگر در ماداگاسکار یک اتاق رو به دریا داشتم که مدام دلم شور فکر های کانون ولرم خانواده ٫ دوست داشتن بدون پیروزی آدمها ٫ خاطرات خاکی و بد رنگ گذشته ٫ مردم بدون عقل که مثل مور و ملخ در هم می لولند و فکر چیزی جز شکم و دار و دسته اش نیستند را نمی زد ! می توانستم کلاه آبی لبه دارم را بگذارم بروم روی صندلی های چوبی کم رنگ رو به روی دریا لم بدهم و فقط به زندگی بچه مرغ های دریایی فکر کنم ! نه نگرانی در ذهنم پر و بال بگیرد ! نه دلم شور آینده ی خاکستری را بزند نه مدام در فکر کسی باشم که قلبم برایش تیر می کشد نه خبری از مردم گرسنه و مریض باشد نه جایی که مردم هی دم به دم بخاطر تفنگ و غرور و پول می میرند !