Unintended

 

 این دنیا با آدمهایش خیلی عوض شده اند !

دور هم جمع می شویم و به این نتیجه می رسیم که باید گروهی بعضی اتفاقات و آدمها را پاره کرد جر داد شکافت ! باید رنگی شان کرد! باید تف اشان کرد وسط یک کوچه ی تاریک و خلوت! باید از آنها عبور کرد و حتی برنگشت برایشان دست تکان داد ! این دنیا با این آدمهایش خیلی خیلی به ما بدهکار است !  و هر چه می گذرد بارش بیشتر می شود ! تو نمی دانی من چه می گویم چون تا بحال فقط بادام هندی شور خورده ای و چه می دانی طعم تخمه هندونه ی خیس چگونه است!!! خدارا شکر که کور نیستم ! که جای گرسنگان آفریقا نیستم! که شب هایی هست که آرام بخوابم ! که در جنگ دوم جهانی خانواده ام تیر باران نشده اند ! اما باز هم ما تئوری های خودمان را داریم که باید این دنیا را با بعضی مردم و اتفاقاتش یه هیچ جا حساب نکرد ! باید آرام نشست نون سوخاری با کره و چایی خورد و لبخند زد و بعدش رفت جیش کرد به سلامتی همه

 

 

بعضی چیزا هیچ وقت تغییر نمی کنند

 

 

تو اون فیلم می گفت آدما باید یه چیزی داشته باشن که بهش تکیه کنن

 شاید حتی شده یه فلوت ...

 

سکنجبین با نمک

 

او خرمای خوشمزه و قویی بود ! از همان هایی که دهن آدم را آب می اندازند از بس تر و تازه و شیرین می باشند و آدم تا او را مزه مزه نکند دلش آرام نمی شود ! خریدار هی رفت و آمد هی او را مقایسه کرد هی با خودش فکر کرد که آیا ارزش خرید اش را دارد یا نع ؟! که بالاخره تصمیم گرفت خرما را داشته باشد گور پدر ضررهایش! این خرما را نباید از دست داد خرمای توانایی است و خوشگل و تو دل برو و سوییت و اینها می باشد ! او انتخاب و خریداری شد !  اما در داستان ما خری هم وجود داشت ! خری که در تمام این مدت یک خر بالغ و مشهور گشته بود ! خر خیلی خوشحال بود و همش همه چیز را خرانه می دید و فکر می کرد همه چیز همینطور خوب خواهد ماند و هیچ وقت صاحبش او را نمی فروشد حتی وقتی مریض شود و حالت چشمهای قشنگش عوض شود ! خر گاهی چیزهای کوچکی می فهمید اما خر بود دیگر باید نفم جلوه می کرد باید رام می ماند باید سکوت می کرد باید ... تا اینکه صاحب ٫  خر را فرستاد مرخصی و به او گفت من می خواهم کمی استراحت کنم تو که اینجا هستی هی آزار می دهی هی پول باید خرجت کنم هی باید از این کارهای دشوار کنم ٫ منم که خسته و اینها ! پس برو دیگر و اصرار نکن و اشک نریز و شبها زیر کاه و یونجه ها با خود زمزمه نکن و اینها ...بعد از یک مدت خر یک هو به صورت اتفاقی دانا شد و فهمید که صاحب ٫ صادرات خرما راه انداخته! و رسم طبیعت این بود که هیچ کس نباید هم خر را داشته باشد هم خرما را ... خر آنقدر اشک ریخت آنقدر به دور دست نگاه کرد ! آنقدر همه ی گذشته جلوی چشمش آمد و ماند تا او له شد تا شبیه خوکچه ی هندی شد و همینطور هی رفت و رفت و البته گاهی بر می گشت که ببیند کسی هست برایش دست تکان دهد یا نع ! که البته معلوم است که کسی نبود ! جز یک خر چه کسی می تواند برای یک خر دیگر دست تکان دهد ؟!  و آنجا سرزمین خرما دوستان بود

 

 

اگه حسام و صابره نبودنند من خیلی وقت پیش ها تموم شده بودم ...

های خدا ! باهاشون آسمونی معامله کن ! از همین آلان !

 

همش دروغه ! دروغش ام قشنگه !

 

دیدی ای تنها امیدم   آنچه که گفتی شنیدم

با خیال خاطر تو     از همه کس دل بریدم

دیدی ای آرام جانم  تاکنون وصلت ندیدم 

گر به من مهری نداری   می دهی از چه نویدم ....

 

 

وقتی آدم حالش درست درمان نیست هی نوشتنش می آید هی غر زدنش هی ناله و نفیر می خواهد هی دلش می خواهد بریند کله ی عوضی های انسان نما که همه اشان نقاب های رنگ رنگی زیبایی دارند ... اما من فعلا هیچیم نمی آید ! مثل اینکه چشمهایم را بسته باشند و ولم کنند در اتاقی که فقط صداهایی می شنوم و هی شوکه می شوم و هی یکی آب یخ می پاشد توی صورتم که دوباره به هوش بیایم و بشنوم و بشنوم تا وقتی که ...

 

 

چشمهایم را بسته ام

می چرخم می چرخم می چرخم

همه چیز معلوم است

باز می چرخم

می گریم میمیرم می خندم

 

 

اینجا ؟! اینجا باید بگویم ؟!!!

اینجا که همه منتظرند که فقط چیزی گفته شود! می ترسم سیمونه می ترسم! از اینکه اینجا حرف بزنم! از اینکه تلفن زنگ بزند! از اینکه مستقیم نگاه کسی کنم ! از اینکه بهم بگویند موهایت چه بامزه است ! از اینکه بروم sms های قدیمی را که خیلی وقت است آن ته مه های inbox گیر کرده اند را بخوانم ! سیمونه کاشکی اینجا بودی ... می رفتیم کوه همان جایی که حتی درخت و علف هم نداشت حتی آدمها هم نبودنند تا من خودم را هی مقایسه کنم و بجنگم تا او را نگه دارم ! من فروخته شدم! به خیلی چیزها به رنگ به نگاه به رهایی! تو نمی فهمی من چه می گویم سیمونه تو خیلی وقت است با اینجا و این آدمها سر و کار نداشته ای! خوش به حالت! حالا بیا بگو چه کنم با تمام نوشته ها با آن چیزهایی که ضبط کرده ام نگه داشته ام و مگر می شه ترجیهشان داد ؟!  به تعویض یا فراموشی؟!!!

 

 

Sleeping

Are you sleeping
Still dreaming
Still drifting off alone...
I'm not leaving with this feeling
So you'd better best be told
And how in the world did you come
To be such a lazy love

It's so simple, and fitting
The path that you are on
We're not talking, there's no secrets
There's just a note that you have gone
And all that you've ever owned
Is packed in the hall to go

And how am I supposed to live without you
A wrong word said in anger and you were gone

I'm not listening for signals
It's all dust now on the shelf
Are you still working? Still counting
Still buried in yourself
And how in the world did we come
To have such an absent love

And how am I supposed to live without you
A wrong word said in anger and you were gone
And how am I supposed to live without anyone

And how in the world did you come
To be such a lazy love
And where did you go

 

"The Swell Season"

 

من گم شدم

 

 

Tomorrow's rain will wash the stains away
But something in our minds will always stay

 

 

همه چیز که گفتنی نیست

خیلی چیزها هستند که می خواهند دیده شوند یا شاید منتظرند حس شوند اما نمی خواهند گفته شوند

شاید فقط همین