هر سال عید و تابستون می رفتیم رامسر . واسه ما یه شمال بود و یه رامسرش . اون موقع ها پیکان داشتیم . تا می رسیدیم رامسر می رفتیم هتل بزرگ دستشویی . یه راه کوچیک می رفت تا جلوی در اصلی هتل که مسافرایی که می خوان هتل بگیرن اونجا پیاده می شدن . بابا با پیکان می رفت تا جلوی همین در . ماها با جیغ و داد و خنده پیاده می شدم . بوی راه و جاده می دادیم . بعد اون آقای دربون به بابا می گفت حرکت کن آقا اینجا وا نستا . اونجا ماشین مدل بالاها می اومدن و آدما رو پیاده می کردن و اونام شیک شیک میرفتن هتل یه کافه گلاسه می خوردن و می رفتن بالا . دستشویی که می کردیم می رفتیم تو شهر از اون بستنی دستگاهی ها می خوردیم نفری دو سه تا . بعد می رفتیم توسکا سرا . لب آب . من همیشه گیر می دادم می خوام اسب سوار شم . بعد باقالی می خوردیم و من و زیز تا هزار تا سنگ پرت نمی کردیم تو آب دست ور داد نبودیم . بعد می رفتیم پیتزا پاپا . بدون استثنا هر شب . بعد بعضی شب ها می رفتیم هتل بزرگ باز . اونجا پر مغازه های قشنگ بود که گاهی هم بعضی برنامه ها بر پا بود اونجا مثل پانتومیم . می شستیم تو لابی و چایی می خوردیم یا می رفتیم تو سالن ورزشیش پینگ پنگ بازی می کردیم . گاهی هم بابا منو زیز رو می برد تو حیاط هتل قدیم و ازمون عکس می گرفت . با تموم یاس ها و بنفشه های هتل ما عکس داریم  در تموم ساعت های شبانه روز . اممم چقد خوش می گذشت . اون موقع ها اصن همه چی خوش می گذشت . یهو دلم پر کشید واسه بوی شمال و عید و یاس های هتل بزرگ و قلیون های جواهر ده 

 

 

فال گرفتم

این اومد

دلم پر زد

 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم  

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری 

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم 

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم 

 

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم  

 

فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم 

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم 

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم 

 

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم 

 

 

 

ما که نمی تونیم عکس شما رو قاب کنیم بزنیم بیخ دیوار

اما شما بدون دلمون واستون تنگ می شه

شب و روز

روز و شب

 

 

 

نزدیک مدرسه ها که میشد مامان منو زیز رو می برد این پلاسکو فروشی ها و واسمون لیوان پلاستیکی می خرید . من همیشه از این تلسکوپی ها ور می داشتم چون فکر می کردم خیلی خفنه وقتی تو مثلا بری دم آبخوری در لیوانتو ور داری و لیوانتو بر عکس کنی تا شکلش درست شه و توش آب کنی و بعد خیلی نرم بخوری .

یه چیزای دیگه هم از پلاسکو می خریدیم . یه قالب هایی بود واسه بستنی یخی درست کردن . با ذوق می اومدیم خونه . با زیز و شادی و شری نوشابه سیاه می ریختیم تو اونا و می زاشتیم فریزر تا یخ بزنن . طمع هم طمع های قدیم والا

سبد . مگه می شد آدم پلاسکو بره و سبد نخره . ریز بودم و عشق اینکه برم خرید تنها و سبد با خودم ببرم . توله ی جو گیری بودم  . چادر می نداختم سرم شکل بادوم می شدم . فکر کنم پنج سالم بود . اون خونمون تو سهروردی که بودیم تفریحم این بود که سبد ور دارم برم سوپر وانا . عباس آقا اونجا  فروشنده بود  و همچنین دوست منو و شادی . بعد از ظهر ها اگه دوچرخه سواری نمی کردیم و چمن زار نمی رفتیم پیش عباس آقا بودیم . همیشه هم بهمون بادکنک مجانی می داد . اصن چی شد که از عباس آقا و وانا گفتم نمی دونم .  دلم واسه اون موقع ها پر کشید یهو . همین

 

 

پدری

 

از وقتی یادمه عادت داره توی همه چی آب می بنده

ینی اصن یه مدلی ها . رو اعصاب . اما خودش که متوجه نیستش که . فکر می کنه کارش خیلی هم خوب و مطمئن و انسان دوستانس قربونش برم

یادمه یه وسیله هایی بود اون زمانا تو شهر بازی می خریدیم . یه قوطی بود که توش آب و کف و این چیزا بود بعد توشو فوت می کردیم حباب می ساخت . ما هر وقت از اونا می خریدیم می گفت بریم خونه بازی کنین . اینجا می دویین اینور اونور می خورین رو این آسفالتا زمین . خونه که می رسیدیم عملیات آب بستنشو شروع می کرد. واسه همین ما هیچ وقت حباب درست درمون تولید نمی کردیم با فوت هامون .

خلاصه این قضیه آلانا هم ادامه داره . سر غذا قبلش تو آشپزخونه ریز ریز یه کارایی می کنه که مثلن فکر می کنه ما حواسمون نیست . وقتی گلوت خشک می شه و می خوای چند قلوپ دوغ خنک بخوری می فهمی بله مزه ی آب گاز دار و نمک می دن دوغ محترم ! یا مثلا می خوای ظرف بشوری ٫ مایع ظرفشویی رو کج می کنی عین ریق همینطور می ریزه . دریغ از کمی کش آمدن و غلظت داشتن . یا شامپو ها که دیگه خوراکشه .

فکر می کنم پروژه ی بعدی بتادین باشه . بله

 

 

 

فردا صبح ساعت ۶.۳۰ زیز وقت سزارین داره

احساس می کنم قلبم داره تو حلقم می زنه

مامان یک ریز مثه ضبط صوت داره می گه اینو یادت نره اونو یادت نره اینو ور دار اونو بپوش و ...

آب از گلوم پایین نمی ره

فک می کنم جزو ده آدم خوشبخت کره ی زمین هستم آلان

بابا ساکت رو مبل نشسته انگار که اینجا نیست

نمی دونم امشب رو باید چه جوری صبح کنم

فقط می دونم فردا زندگی م اینقد شیرین می شه که دیگه هیچی دلم نخواد

 

بیست دی ماه هشتاد و نه

 

 

هیچی دیگه

ما روز اول دی رو خیلی دوست داریم

واسه اینکه روزگاری یه همچین روزی خیلی خوب بود

خواستیم اینجام ثبتش کنیم

همین

 

 

یاییز هشتاد و چهار سال اول دانشگاه
با اتوبوس های ِ سر تخت طاووس فلکه صادقیه تا یه جاهایی از مسیر رو می رفتم
کلاسهایه صبح های ِ زود . هوا تاریک بود که را می افتادم
نه ام پی تری پلیر داشتم نه گوشی آهنگخون نه هیچ چیز دیگه
یدونه واک من سونی آبی داشتم که اندازه ی گوش کوب وزن داشت
آهنگ محمد اصفهانی می زاشتم واسه خودم : مرو ای دوست
زلزله ی بم هم مثه اینکه تازه اتفاق افتاده بود
این آهنگ هم سوز همه چی رو تو دلم بیشتر می کرد
اصن آلان که دارم فکرشو می کنم میبینم که از اون اول علاقه ی شدیدی به غصه خوردن داشتم. نمی دونم چرا یاد اون موقع ها افتادم
می گفت : چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد
دل ِ من ای دل ِمن

 

 

 

لعنت به فون بوکی که چهار پنج تا دوستا و آشناهایه فوت شده

دوستا و آشناهایه خارج رفته

دوستا و آشناهایه بی معرفت و ناپیدا

دوستا و آشناهایی که اینقد گاهی دلتنگشون میشی که پنج دیقه بودن باهاشونو به همه دنیا نمیدی

رو تو خودش هنوز سیو داره

 

 

و ما نفهمیدیم که تموم این ماجراها تقدیرمون بود یا تقصیرمون ؟

 

 

 

تو  و  یاد  و  درد

همیشه با هم میایید

 

 

 

سیمونه

همان روز اول که مسافر شدی

باید می فهمیدم

دیگر به هیچ چیز دل نمی بندی

جز چمدان های ماندگارت

 

 

 

سالادی می باشم

از

خواسته های دیگران

 

 

 

یه وختی هم تو کوچه ی ما عروسی می شه

بعله

دنیا اینجوری نمی مونه

 

 

خدا نیاورد روزی که مجبور باشی التماس چمدان کسی را بکنی

 

 

ف ر و د گ ا ه

 

آدم همانطور که حاضر می شود می رود آنجا باید اشک هایش را هم حاضر کند با خود ببرد. حالا چه کسی بیاید چه کسی برود . که ای کاش همیشه بیاید . به هر حال چشمانت باید آماده باشند . می نشینم روی صندلی های به هم چسبیده . انگار که دست انداخته اند دور گردن هم تا آدمها برای دقایقی هم شده دل خوش بنشینند و کنار هم و نفس بکشند . این سقف بلند لعنتی اش چرا اینقدر بلند است ؟ چرا اینجا آدم دستش به هیچ چیز بند نیست ؟ چرا بستنی هایش مزه ی دلشوره و دل گرفتگی می دهد . چرا همه چیز آبی و توسی ست ؟ چرا مثل کافه ها و رستوران ها رنگ قرمز و زرد نمی زنند آدم اینقدر دلشوره خفه اش نکند ؟ اینجا یکی برای چرخ های چمدان ها رمق نمانده یکی برای چشمهای من . 

 

 

 

قبل اینکه پسر شجاع به دنیا بیاد

اسم پدر پسر شجاع چی بوده ؟!

 

 

همیشه خواسته بودم اینجا از زمان های دور خودم بنویسم اما نمیدونم چی می شه که هر سری نمیشه . بعد اونوقت هر چیزی که بعضی وقت ها دلم می خواد بیام اینجا بنویسم باید اولش توضیح بدم که خیلی چیزا بیاد دستتون .  چند روزه بد جور افتادم دنبال کلیپ ها و ویدیو های زمان های قدیم وقتی بچه تر بودم مثل ساعت خوش . اطلا دلم بدجوری لک زده واسه اون شب ها و اون آدما و اون ساعت ها که می گذشت و هیچ فکر نمی کردم یه شبی مثل امشب اینقدر دل تنگشون بشم .  اون موقع ها با مام بزرگ اینا (طرف پدری ) سه تا خانواده توی یک خونه زندگی می کردیم . منتظر بودیم طبقه های خودمون ساخته شه. مام بزرگ و بابزرگ همیشه پای تلویزیون نشسته بودن و سیگارای همو روشن خاموش می کردن . ساعت خوش که شروع می شد من و زیزی و شری و شادی با محمد حسین ۵ تا بالشت ریزو درشت از تو کمد ها ور می داشتیم و پهن می شدم جلو تلویزیون . هر کی هم زودتر می رسید جا خوبه که زاویه ی روبه روی صفحه داشت رو مال خود می کرد و بقیه هم دور اون ولو می شدن . هر کدوم عاشق یکی شون بودیم . من یادمه فرد مورد علاقم رضا عطاران بود . که البته هنوزم هست. همه می اومدن می شستن .مامان بابا عمو زن عمو عمه زهره و بابابزرگ که اون موقع ها زنده بود . یادم نمیاد دیگه بعدش چی می شد . فکر می کنم خودمونو می زدیم به خواب که بلندمون کنن بزارن توی جامون . این نقشه ی هر شبمون بود . آره .

 

 

مامانم تعریف می کرد از وقتی بچه بودن . می گفت اون موقع ها آدمای خیلی کمی تلویزیون داشتند اونایی که داشتن هم بیشتر واسه دکور و پز دادن ازش استفاده می کردن . مثلا روش شونصد تا دستمال و پارچه و این چیزا می نداختن یه موقع خراب نشه . می گفت خونه ی عموم تلویزیون بود . هر وقت می رفتیم اونجا مهمونی با خاله ها و دایی هات مثل بچه های پرورشگاهی می شستیم با فاصله ی چند سانتی از شیشه ی تلویزیون و زل می زدیم به صفحه اش . تازه اون موقع ها که اینهمه کانال نبود . با دهن های باز فقط برفک می دیدیم و کلی هم کیف می کردیم و هیچ تصوری راجع به اینکه برفک برنامه نیست ! نداشتیم . یا اینکه می رفتیم با دایی هات روی پشت بوم و از پنجره ی خونه ی همسایه برنامه ها رو می دیدیم . اون موقع مثل آلان که تبلیغ پخش می شه یه برنامه بود گمشده ها رو نشون می داد . چند ساعت . هی آدم های گمشده پشت هم . می گفت ما فکر می کردیم اینم یه برنامه ی مخصوص و خاصه ! تا نزدیک پخشش میشد می دویدیم تو پله ها به سوی پشت بوم و داد می زدیم گمشده ها گمشده ها !

 

 

 

خدا نیاورد آن روزی که ما غذایی داشته باشیم و خیار شور از ارکانش باشد . مادرم با خیار شور پیوندی دیرینه تر از پدرم دارد . جوری که وقتی خیار شور در یخچال نباشد مادرم تلخ و ملول می شود اما اگر پدرم در خانه نباشد ٫ نع . خودش تعریف می کرد که وقتی خواهر بزرگ ترم را حامله بود هلف هلف خیارشور می خورده و سیر مونی نداشته حتی یکبار وقتی وزنش خیلی بالا رفته بود و دکتر نمک و خوراکی های شور را برایش غدغن کرده بود سر شام حل می زند که خیار شور بخورد و پدرم نمی گذارد آخر سر می گوید گور پدر چاقی و حاملگی و سه چهار تا خیار شور می چپاند توی دهنش و تا مرز خفگی می رود .پدرم می گوید آن لحظه سرفه ی مادرت بند نمی امد و من خیال کردم زن و بچه ی اولم را بخاطر خیار شور از دست خواهم داد . اما خدا رو شکر اتفاق خاصی پیش نیامد . بخاطر الویه ی امروز یاد تمام این خاطرات افتادم . الویه ی ما همیشه سبز است . شاید بخاطر همین است که پدرم کلا از الویه بدش می اید و همیشه دو الی سه لقمه می خورد و مادرم همیشه می گوید اینهمه زحمت کشیده تا ما فقط به غذا نگاه کنیم ؟! بعد پدرم سریع می گوید دستت درد نکند الویه عالی ست اما به من نمی سازد . من اما می خورم و سعی می کنم جیک نزنم . شاید بخاطر اینکه هر ازگاهی که از آشپزخانه رد می شوم می بینم مادرم چه طور با اشتیاق سیب زمینی ها و نخود فرنگی ها و بقه ی مخلفات را ریز ریز خرد می کند تا به قسمت سبز رنگ مورد علاقه اش برسد و آنها را خوب جای گزین کند بین بقه ی مخلفات ظرف و سس بریزد و بگذارد توی یخچال تا خوب سرد شوند و بعد ما را صدا کند  شام حاضره .

 

 

 

هر کی پی کار خودش بود

یه سریا می رقصیدن . یه سریا پچ پچ می کردن و بلند بلند می خندیدن . یه سریا می خوردن و با دهن باز با آهنگ همراهی می کردن

به تو اس ام اس زدم دلم واز شه

منو یاد شونصد سال پیش انداختی که تلگراف وجود داشت

تموم اون چهار پنج تایی که زدی رو هم به زور یه خط شد

نقطه

 

من از تو بهترم

 

اگه آب معدنی بودیم

من دماوند می شدم

تو داماش

 

 

هیچ وقت برای پول،شهرت،قدرت یا امنیت ازدواج نکن

 

The Fall

 

 

نگاهتان که بر چمدانتان می افتد دلمان آشوب می شود

حسودی می کنیم به بار و بندیلتان که از سپیده دم تا شب هنگام قرار است صمم بکم ور دلتان بمانند

ما کی باشیم گله کنیم

اما

همین که دست دست می کنیم در مهیا کردن آب پشت پایتان

یعنی اینکه بمان

 

 

یاد بعضی نفرات

روشنم می دارد

.

شده حکایت ما

.

 

 

ما که دیگر داستانمان جداست

اشیاء هم مدیدی در کنار چیزی بمانند شکل آنرا می گیرند

همین کفش هایتان که این کنار از قاب چشممان بیرون نمی رود

شکل پاهایتان را گرفته است

یا همین بالا پوشی که اینجا جا گذاشته اید

هنوز بوی تن صیقلی اتان را می دهد

چه برسد به قلب و دست ما که

وول می خورد شبانه روز در تمام وجود ماه اتان

 

 

 

حالا ما هیچ

شما دلتان تنگ نمی شود که تابستان دیگر زورهای آخرش را می زند

آفتابش دیگر قرص قامت نسیت

تمام می شود می رود تا یکسال بعد 

 هنوز با هم نرفته ایم شمیرانات

دو فال گردوی تازه بخریم

بنشینیم ور دل هم

شما هی شیرین زبانی کنید

و ما گردوی سفید تازه در دهانتان بگذاریم ؟

 

 

 

اگه دو زار آبرو هم داشتیم واسه تو خرج کردیم رفت خدایا

دیگه از اینجا به بعدشو خودت می دونی و خودت

 

 

 

زود بیا

زود بیا پاییز

که آرام دلم دارد از دست می رود

 

 

 

نه تو می آیی

نه نوشتنم