بودن
با او
مثل
بودن است
با
جاروی
جادوگران
ریچارد براتیگان
بودن
با او
مثل
بودن است
با
جاروی
جادوگران
ریچارد براتیگان
دلم می خواد یا به یکی یه خبر خیلی خوب بدم یا یکی به من یه خبر خیلی خوش بده !
به من هر آنچه دلت خواست بد بگو
اما نگو به سلامت ٫ خداحافظ
سیمونه ! امروز به یاد کوهستان و تنهایی هایمان آهنگت را به شمار هزار بار گوش دادم و مرا برد به سرزمین های بعید که این روزها شاید هر لحظه آرزویش را دارم ! فقط خواستم بدانی دلم برایت خیلی تنگ شده ...
اگه هفت لایه هم ایزوگام شده باشی اگه بخوای وا بری ٫ یه برف چسکی هم بیاد وا میری !
احساساتی گری یعنی این که میزان مهر و عطوفتی که نثار چیزی میکنیم بیش از آنی باشد که خداوند نثارش کرده است
بالابلندتر از هر بلندبالایی/ سلینجر
به انتهای خط هم که برسم مثل همه نقطه نصیبم نمی شود که همه چی معلوم شود برود پی کارش
یا به علامت تعجب می رسم یا به علامت سوال یا هیچی...همینطوری ول می شوم به حال خود رنجورم
چیزایی که می تونستیم داشته باشیم و نداریم
و
چیزایی که داریم اما می تونستیم نداشته باشیم !
لیاقت !
تا حالا تو پوست خودتون نگونجونده شدین ؟!
می خوام بدونم !
عزیزم !
من فعل خواستن تو را درست صرف نکردم ! یا تو مال من را ؟!
احساس موجودی ناچیز را دارم که درون یک بادکنک قرمز گیر افتاده است ! بادکنک در حد غیر مجاز باد شده است و هر لحظه در حال ترکیدن ! از بد روزگار دست بچه ای هار بالا و پایین می افتم ! برای او بازی ست و برای من گویا هر لحظه اش کوچ عزیمت ..