نگاهتان که بر چمدانتان می افتد دلمان آشوب می شود
حسودی می کنیم به بار و بندیلتان که از سپیده دم تا شب هنگام قرار است صمم بکم ور دلتان بمانند
ما کی باشیم گله کنیم
اما
همین که دست دست می کنیم در مهیا کردن آب پشت پایتان
یعنی اینکه بمان
نگاهتان که بر چمدانتان می افتد دلمان آشوب می شود
حسودی می کنیم به بار و بندیلتان که از سپیده دم تا شب هنگام قرار است صمم بکم ور دلتان بمانند
ما کی باشیم گله کنیم
اما
همین که دست دست می کنیم در مهیا کردن آب پشت پایتان
یعنی اینکه بمان
ما که دیگر داستانمان جداست
اشیاء هم مدیدی در کنار چیزی بمانند شکل آنرا می گیرند
همین کفش هایتان که این کنار از قاب چشممان بیرون نمی رود
شکل پاهایتان را گرفته است
یا همین بالا پوشی که اینجا جا گذاشته اید
هنوز بوی تن صیقلی اتان را می دهد
چه برسد به قلب و دست ما که
وول می خورد شبانه روز در تمام وجود ماه اتان
حالا ما هیچ
شما دلتان تنگ نمی شود که تابستان دیگر زورهای آخرش را می زند
آفتابش دیگر قرص قامت نسیت
تمام می شود می رود تا یکسال بعد
هنوز با هم نرفته ایم شمیرانات
دو فال گردوی تازه بخریم
بنشینیم ور دل هم
شما هی شیرین زبانی کنید
و ما گردوی سفید تازه در دهانتان بگذاریم ؟
اگه دو زار آبرو هم داشتیم واسه تو خرج کردیم رفت خدایا
دیگه از اینجا به بعدشو خودت می دونی و خودت