گاهی در زندگی کوتاهمان حسرت چیزهای خیلی کوچک به دل آدم می ماند که مثالشان کم نیستند. از محل سکونت گرفته تا به هر چه که فکر بی جربزه ی آدم برسد ! مثل این که مدام فکر می کنم من چرا باید در منطقه ی زمانی و جغرافیایی این کشور به دنیا می آمدم !؟ که اتفاقا هیچ گونه سر بلندی و افتخاری نیز محسوب نمی شود ! تمام زندگی همرا پدر مادر همیشه نگران با داشتن حد اکثری فکر های هولناک راجع به یک صبح تا شب فرزندشان ! فرزند تا سر حد مرگ آنها را می پرستد اما مثل اینکه همه سن و سال او را فراموش کرده اند ! در همین بین خاطرات و نشانه های پس و پیش خوب و بد که همه اشان از دم قابلیت نابود کردن دارند ! از یک میز قهوه ای بی قواره گرفته تا آدمهای ریز و درشت ُ و قلب های پر چاله چوله !  فکر می کنم چقدر عالی می شد اگر در ماداگاسکار یک اتاق رو به دریا داشتم که مدام دلم شور فکر های کانون ولرم خانواده ٫ دوست داشتن بدون پیروزی آدمها ٫ خاطرات خاکی و بد رنگ گذشته ٫ مردم بدون عقل که مثل مور و ملخ در هم می لولند و فکر چیزی جز شکم و دار و دسته اش نیستند را نمی زد ! می توانستم کلاه آبی لبه دارم را بگذارم بروم روی صندلی های چوبی کم رنگ رو به روی دریا لم بدهم و فقط به زندگی بچه مرغ های دریایی فکر کنم ! نه نگرانی در ذهنم پر و بال بگیرد ! نه دلم شور آینده ی خاکستری را بزند نه مدام در فکر کسی باشم که قلبم برایش تیر می کشد نه خبری از مردم گرسنه و مریض باشد نه جایی که مردم هی دم به دم بخاطر تفنگ و غرور و پول می میرند !