شب ها دیر وقت و صبح ها بعد از بیدار شدن بدترین وقت برای آدمی است که هر روز از آرزوها و علایقش دور تر و دور تر می شود! بعضی وقت ها می نشینم و برای خودم فلسفه می بافم که فلان اتفاق که افتاد حتما در آینده به نفعم خواهد بود !شاید اگر فلان چیز را از دست نمی دادم قدرش را هیچ وقت نمی فهمیدم ! شاید اگر فلانی گذاشت و رفت روزی کس دیگری بزارد و بیاید ! اما هیچ وقت نفهمیدم چرا خدا اینهمه زورش به من یکی می رسد !؟! باید یک جوری بهش بفهمانم که من چیز زیادی نمی خواهم اما آخر اگر زورم به خدا هم برسد به آدمهایش نمی رسد! آنها را چه کار باید بکنم نمی دانم ! نمی دانم چرا نمیشود همه چیز و همه کس را با هم داشت و آن وقت آرام نشست و یک لیوان چای نرم دارچینی خورد ! آخر،دنیا که همه اش در استرس و نرسیدن و بدبختی و دل تنگی و بغض که خلاصه نمی شود
+ نوشته شده در Tue 15 Sep 2009 ساعت توسط olice