نزدیک مدرسه ها که میشد مامان منو زیز رو می برد این پلاسکو فروشی ها و واسمون لیوان پلاستیکی می خرید . من همیشه از این تلسکوپی ها ور می داشتم چون فکر می کردم خیلی خفنه وقتی تو مثلا بری دم آبخوری در لیوانتو ور داری و لیوانتو بر عکس کنی تا شکلش درست شه و توش آب کنی و بعد خیلی نرم بخوری .

یه چیزای دیگه هم از پلاسکو می خریدیم . یه قالب هایی بود واسه بستنی یخی درست کردن . با ذوق می اومدیم خونه . با زیز و شادی و شری نوشابه سیاه می ریختیم تو اونا و می زاشتیم فریزر تا یخ بزنن . طمع هم طمع های قدیم والا

سبد . مگه می شد آدم پلاسکو بره و سبد نخره . ریز بودم و عشق اینکه برم خرید تنها و سبد با خودم ببرم . توله ی جو گیری بودم  . چادر می نداختم سرم شکل بادوم می شدم . فکر کنم پنج سالم بود . اون خونمون تو سهروردی که بودیم تفریحم این بود که سبد ور دارم برم سوپر وانا . عباس آقا اونجا  فروشنده بود  و همچنین دوست منو و شادی . بعد از ظهر ها اگه دوچرخه سواری نمی کردیم و چمن زار نمی رفتیم پیش عباس آقا بودیم . همیشه هم بهمون بادکنک مجانی می داد . اصن چی شد که از عباس آقا و وانا گفتم نمی دونم .  دلم واسه اون موقع ها پر کشید یهو . همین